تبليغاتX
بی فلسفه
بی فلسفه

اتاقم بوي پنير گرفته. تا امروز نتوانسته ام بيشتر از يك موش شكار كنم! يك موش كم سنِ بي تجربه.با اينحال به فردا اميدوارم.هميشه پيش از بيرون رفتن از خانه كمي درنگ مي كنم.شك دارم كه همه چيز مرتب و بجا باشد.مي دانم كه به محض بيرون رفتنم موش ها از راه مي رسند و اتاقم را زير و رو مي كنند. فضله هايشان را حتي روي ميز تحريرم ديده ام.كنار نوشته ها و شعرهايم. مي ترسم يك صبح كه از خواب برمي خيزم تمام اين واژه هاي مسموم را جويده باشند!!! شايد اين تنها دامي باشد كه موش ها را از آن گريزي هست!

به هرحال بوي پنير بهتر از بوي سيگار براي اندك دوستاني ست كه گاهي به ديدارم مي آيند.

 | |

 

خانم فاطمه سالاروند چکیده ی ده سال تجربه ی شاعری خود را در کتابی با نام "پیغام گیر خاموش" گردآوری کرده اند که شامل 39 غزل ، یک مثنوی و 16 شعر آزاد است.این مجموعه شعر را دفتر شعر جوان در بهار ۱۳۸۷ چاپ کرده است. یکی از غزل های این مجموعه با نام زن پرنده را با هم می خوانیم.

زن پرنده

رها کن این زن دیوانه را به حال خودش
دلش برای تو و غصه هاش مال خودش
رها کن این زنه دیوانه را که معلوم است
به دست خویش کمر بسته برزوال خودش
زنی که آمده از سرنوشت سیب و فریب
خودش جواب خودش! نه خودش سؤال خودش!
زنی که «هیچ مگوی» و زنی که «هیچ مپرس»
زنی مخاطب آوازهای لال خودش
زنی به تردی آیینه ، سنگ تر از سنگ
شبیه بغض هزاران هزار سال خودش
زنی که هیچ به رؤیای آسمان نرسید
زن پرنده که پوسید زیر بال خودش!

 | |
فكرم به راهي نيست كه تو را از من جدا كرد
و حتي به سنگفرش خيابان
و به پنجره اي كه بسته شد
نه ! فكرم به اين ها نيست.

من مات و مبهوت مانده بودم
نبايد چيزي مي گفتم
و نگفتم!
به تلفن هم جواب ندادم
غذا هم نخوردم
تا نيمه هاي شب هم نخوابيدم
مست شدم
مي دانم
اين هم يك علامت از جنون بود

شايد بيخود نمي گفتند : مستي و راستي
توي خواب حرف مي زدم
همه چيز را مي گفتم
از تو كه مي گفتم
رفقا مي گفتند هزار دريا نفرين هم برايش كم است
اما من مي خواستم
زخمي عميق تر بردارم!
مي خواستم قيافه ي چاقو را فراموش كنم
و روياها را پرپر!

 شايد خودمم نمي فهمم كه چه مي نويسم
فقط مي نويسم
غير از مكان گريه هايم
و خنده هايم
همه چيز را مي نويسم

یادم مي رود
خيلي چيز ها را يادم مي رود!
اينكه كجا عاشق شدم
كجا زخم خوردم
كدام رفيقم را مي خواستم بكشم
و .. و.. و...

 كاري به نوشته هاي پيشين ندارم
هنوز هم آنگونه مي نويسم كه هيچ كس نخواند
تو نيز شايد..

 منظور نوشته هايم مهم نيست
مهم اين بود فكرم به اين چيزهاست
نه راهي كه تو را از من جدا كرد
و نه سنگفرش و پنجره
مهم خودِ خودِ جدايي بود

شعر از خودم (رضا والی)


ادامه مطلب را بخوانيد
 | |